سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
اقیانوس سبز رازها

دوستان تو سه کسند و دشمنانت سه کس . امّا دوستان تو . دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست ، و دشمنانت : دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن توست . [نهج البلاغه]

اقیانوس سبز رازها




5/3/87 ساعت: 10:51 عصر
 دیشب باز هم نگاه مهربانت را دیدم نگاهی که سرشار از لطف بود دستانم را به گرمی در دستانت فشار دادی و با مهربانی بهم سلام کردی و من هم با شرمندگی جواب سلامت را دادم
خدایا این مدتی که بی تو مسافر رویاهایم شده بودم سخت طاقت فرسا بود رویا بود شیرین بود ولی بی تو هیچ بود برایم داشتن بهترین ها بی تو بدترین است خدایا در زندگی به تو نیازمندم به تو بیشتر از هر کس هر چیز خدایا پس یادت باشد در شیرین ترین لحظات زندگیم تنهایم نگذاری که این شیرینی بی تواز هر زهری تلخ تر است
مهربانم ، در تمام لحظات زندگیم با من باش ، ، زندگی بی تو واقعا بی معنا است
دوستت دارم خالصانه از طرف بنده سر تا پا تقصیرت
می دونم بیشتر شما هم با من توی این حس مشترکیند گاهی اوقات توی خوش ترین لحظات خدا را فراموش می کنیم و شیطان را دعوت می کنیم توی خوشی هامون تا اینکه توی یک ایستگاه از زندگی توقف می کنیم می بینیم همه چی داریم اما هیچی نداریم شاد نیستیم در حالی که غمی هم نداریم توی اون لحظات یادمون می افته از خدا غافل شدیم خدای مهربون ما فقط توی لحظات تلخمون جا داره اما توی شیرینی ها چی ؟
بیایند زودتر توی یک ایستگاه از زندگی توقف کنیم به اعمالمون فکر کنیم
پ ن : سیما جان دلم می خواد هر جا هستی یک خبری از خودت بهم بدی خیلی دوست دارم برگردی مثل قبل به دوستیمون ادامه بدیم چون هیچ راه دیگری برای حرف زدن باهات نداشتم این راه را انتخاب کردم
سیمای من ، عزیز من منتظر بازگشتت می مونم 

نوشته شده توسط: دریای متلاطم

 خدایا گاهی اوقات یادم می ره که تو خدائی
گاهی اوقات یادم می ره که من پر از جهالت نادانی هستم و توقع زیاد از خود دارم خدایا تو خود خوب می دانی که من همان کودک جاهل نادان هستم که بزرگترها گاه به جهالتش می خندند و گاه تنبیه اش می کنند
خدایا تو خدائی و من فقط یک بنده ناتوان و جاهل ، خدایا اینبار هم نتوانستم شاگرد زرنگی باشم و در امتحانت شکست خوردم امتحان توکل
گفتی بر من توکل کن و راضی باش به رضای من ولی من ترسیدم ، ترسیدم که نکند رضایت تو مصادف با بدبختی من باشد خدایا من در واقع از خطاها یی که در گذشته مرتکب شده بودم ترسیدم
خدایا ترسیدم که نکند توکل مصادف با عذاب باشد ، مصادف با حقارت و بیچارگی من
و اینبار باز هم من بودم که نتوانستم دریابم در اقیانوس دلت چه می گذرد و بازهم کودکی بودم گستاخ شیطان در کوچه پس کوچه های سرکشی نفس
خدایا من اشتباه کردم مثل همیشه ، توی این امتحان هم سربلند بیرون نیومدم و نتوانستم خوب توکل کنم ، ولی خدایا می دانم که بخشش تو بیشتر از تصور من است و می دانم که باید از صفرآغاز کرد
خدایا ای کاش می دانستم هنوز هم اشرف مخلوقاتت هستم یا نه و ای کاش می دانستم که مایه شرمساریت در مقابل فرشتگان نشده ام و تو هنوز هم می توانی  بگوئی فتبارک اله احسن الخالقین 

نوشته شده توسط: دریای متلاطم

25/12/86 ساعت: 11:49 صبح
 

روزگاری به اجبار دیگران چادر سر می کرد همیشه گله داشت از اینکه چرا باید چادری باشد از این امل بازی ها خوشش نمی امد دلش می خواست یک دختر امروزی باشه
انقدر توی گوش پدرش خواند تا پدر باهاش موافقت کرد و او به آرزوی دلش رسید یک دختر امروزی
از همان هنگام دیدها نسبت به او عوض شد تا ان روز همه او را به چشم یک دختر پاک متین می دیدند وقتی چادر را کنار گذاشت ابروها را اصلاح کرد
دیگر آن دختر همیشگی نبود  راحت با پسرها می گفت می خندید  می گفتم چرا این جوری شدی تو که اینجوری نبود ی  ولی او همه اعتقاداتش را از دست داده بود
می گفت اسلام همش پر از شعارهای تو خالی است ،  چرا نباید مثل دیگران شاد زندگی کند ، سختی های زندگی و رفتارهای اشتباه باعث دل زدگی او از اسلام شده
تا روزی او را دیدم  دوباره چادرش را سرش کرده بود دوباره شده بود همون دوست جون خودم ، ولی نه اون دوست جون شاد و همیشگی
بهش گفتم مگه تو نمی خواستی چادر سرت نکنی چی شد چادری شدی گفت وقتی چادرم را گذاشتم کنار همه چیز را گذاشتم کنار
عفت ، حیا ، پاکدامنی ، انگار دیگه خودم نبودم ، انگار برای دیگران تبدیل به یک مهره بی ارزش شده بودم راه را برای هوس بازان باز کرده بودم
می گفت دلم می خواست سر سنگین محجوب باشم ولی نمی توانستم انگار پرده ای نبود که بخواهد جلوی خودسری هایم را بگیره از خدا دور شده بودم
گفتم الان چی ، الان چه احساسی داری گفت وقتی چادرم سرم هست حس می کنم خیلی بزرگ شدم ، به خودم می بالم ، انگار وقتی چادر سرم هست خیلی متینم ، خیلی سنگینم ، نجابت پاکی را با چادر بیشتر لمس می کنم
گفت خیلی پشیمونم ؟ ولی خوشحالم که برگشتم و افتخار می کنم که چادری هستم حجاب حضرت زهرا خیلی ازشمنده و من تا امروز قدر ان را نمی دانستم
نزدیکی به خدا ، ارزش، عفت، پاکدامنی چادر خیلی حسن ها داره که من قبلا آن را نمی دیدم همیشه فکر می کردم برایم محدویت می اورد ولی الان می دانم  محدودیت برای نامحرمان هست نه برای من
به قول سهراب چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
من با افتخار می گویم من یک دختر چادری هستم
اینا همش حرفای یک دوست بود ، دوستی که به سمت آسمون نگاه کرده بود و خدا را با وجودش صدا زده بود
ای کاش همه روزی متوجه خطاهای زندگیشون بشوند
و ای کاش کاری نمی کردیم که یک عمر پشیمون بشویم کاشکی راه درست زیستن را می دانستیم
می بیند زندگی پر از راز رمزهای پیچیده است دوست جون من دیگر از چادر فراری نبود چون خدا  اونا با اقیانوس سبز رازها آشنا کرده بود و همه افسردگی اون برای این بود که چرا دور شده و چقدر دیر فهمیده بود



 


نوشته شده توسط: دریای متلاطم

20/12/86 ساعت: 12:22 عصر
 برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد ،چون بر این باورند که  : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

نوشته شده توسط: دریای متلاطم



 RSS 
خانه
شناسنامه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک

:: کل بازدیدها ::
316

:: بازدید امروز ::
0

:: بازدید دیروز ::
0

:: اوقات شرعی ::

:: درباره من ::

اقیانوس سبز رازها
دریای متلاطم[4]
یکی از جنس زمینم که خیلی اسمونا بارون را دوست دارم به بارونی بودن خیلی فکر می کنم اومدم اینجا تا از ناگفته ها باهاتون حرف بزنم

:: لینک به وبلاگ ::

اقیانوس سبز رازها

:: لینک دوستان من ::

:: موسیقی وبلاگ ::

:: اشتراک ::