اقیانوس سبز رازها
نوشته شده توسط: دریای متلاطم
نوشته شده توسط: دریای متلاطم
روزگاری به اجبار دیگران چادر سر می کرد همیشه گله داشت از اینکه چرا باید چادری باشد از این امل بازی ها خوشش نمی امد دلش می خواست یک دختر امروزی باشه
انقدر توی گوش پدرش خواند تا پدر باهاش موافقت کرد و او به آرزوی دلش رسید یک دختر امروزی
از همان هنگام دیدها نسبت به او عوض شد تا ان روز همه او را به چشم یک دختر پاک متین می دیدند وقتی چادر را کنار گذاشت ابروها را اصلاح کرد
دیگر آن دختر همیشگی نبود راحت با پسرها می گفت می خندید می گفتم چرا این جوری شدی تو که اینجوری نبود ی ولی او همه اعتقاداتش را از دست داده بود
می گفت اسلام همش پر از شعارهای تو خالی است ، چرا نباید مثل دیگران شاد زندگی کند ، سختی های زندگی و رفتارهای اشتباه باعث دل زدگی او از اسلام شده
تا روزی او را دیدم دوباره چادرش را سرش کرده بود دوباره شده بود همون دوست جون خودم ، ولی نه اون دوست جون شاد و همیشگی
بهش گفتم مگه تو نمی خواستی چادر سرت نکنی چی شد چادری شدی گفت وقتی چادرم را گذاشتم کنار همه چیز را گذاشتم کنار
عفت ، حیا ، پاکدامنی ، انگار دیگه خودم نبودم ، انگار برای دیگران تبدیل به یک مهره بی ارزش شده بودم راه را برای هوس بازان باز کرده بودم
می گفت دلم می خواست سر سنگین محجوب باشم ولی نمی توانستم انگار پرده ای نبود که بخواهد جلوی خودسری هایم را بگیره از خدا دور شده بودم
گفتم الان چی ، الان چه احساسی داری گفت وقتی چادرم سرم هست حس می کنم خیلی بزرگ شدم ، به خودم می بالم ، انگار وقتی چادر سرم هست خیلی متینم ، خیلی سنگینم ، نجابت پاکی را با چادر بیشتر لمس می کنم
گفت خیلی پشیمونم ؟ ولی خوشحالم که برگشتم و افتخار می کنم که چادری هستم حجاب حضرت زهرا خیلی ازشمنده و من تا امروز قدر ان را نمی دانستم
نزدیکی به خدا ، ارزش، عفت، پاکدامنی چادر خیلی حسن ها داره که من قبلا آن را نمی دیدم همیشه فکر می کردم برایم محدویت می اورد ولی الان می دانم محدودیت برای نامحرمان هست نه برای من
به قول سهراب چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
من با افتخار می گویم من یک دختر چادری هستم
اینا همش حرفای یک دوست بود ، دوستی که به سمت آسمون نگاه کرده بود و خدا را با وجودش صدا زده بود
ای کاش همه روزی متوجه خطاهای زندگیشون بشوند
و ای کاش کاری نمی کردیم که یک عمر پشیمون بشویم کاشکی راه درست زیستن را می دانستیم
می بیند زندگی پر از راز رمزهای پیچیده است دوست جون من دیگر از چادر فراری نبود چون خدا اونا با اقیانوس سبز رازها آشنا کرده بود و همه افسردگی اون برای این بود که چرا دور شده و چقدر دیر فهمیده بود
نوشته شده توسط: دریای متلاطم
نوشته شده توسط: دریای متلاطم
:: کل بازدیدها
:: :: بازدید امروز
:: :: بازدید دیروز
::
:: اوقات شرعی ::
:: درباره من :: :: لینک به وبلاگ ::
:: لینک دوستان من ::
:: موسیقی وبلاگ :: :: اشتراک ::
RSS
خانه
شناسنامه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
316
0
0
یکی از جنس زمینم که خیلی اسمونا بارون را دوست دارم به بارونی بودن خیلی فکر می کنم
اومدم اینجا تا از ناگفته ها باهاتون حرف بزنم
